اون روزا که من تو شکم مامان بودم روزای بدی بوده برای خانوادم، من دو تا خواهر بزرگتر از خودم دارم و یه برادر عزیز دردونه که سه سال از من بزرگتره، بابام و مامانم هردوشون تو شهرستان برگ شده بودن و عقبه یه داستان که بیشتر شبیه هزار و یک شبه اومدن تهران و موندگار شدن.
بابا بعد از گذروندن کلی رفاه و خوشی حالا با سه تا بچه و یه زن آبستن اومده بود تو پایین شهر و تو یه آپارتمان خیلی سطح پایین زندگی میکرد که اندازه آشپزخونه قبلیشون هم نبود، تو مغازه دوستش کار میکرد و بدبختانه به اعتیاد قایمکی هم رو آورده بود.
غرور داشت و نمیتونست دووم بیاره، حالا همه اینا رو که بزاریم کنار دوران جنگ بود و همون روزهای آژیر خطر و ... و مادرم ک هر دو برادر نوجوون و جوونش توی جنگ بودن، اوضاع مالی و روحیه افتضاح
چند روز قبل از اینکه من بدنیا بیام خبر شهادت هر دو برادرش اومد و من تو شرایط بمباران هوایی در یک خانواده که خودشون منهدم تر از هر جنگی بودن بدنیا اومدم.
♥ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ ساعت 22:7 توسط marzieh:
گذشته های دوره دور...ما را در سایت گذشته های دوره دور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51